تبليغاتX
عشق+شعر
عشق+شعر
 نفرین

 

تو که از من دل بریدی،
ای که قلبمو دریدی،
لجمو بالا اوردی،
مرگتو به جون خریدی،

زخم تو خراشی ساده،
دل من پر از اراده،
رفتم و دلم رو ساختم،
مث رستم مث کاوه،

اومدم حقمو ازت بگیرم،
هیکل نحصتو کفن بگیرم،
خرد بشی به پام بیفتی،
حالتو خفن بگیرم،

به خیالت من کی کی هستم؟
عروسک باطریی هستم؟
نه جونم یه کینه،
از یه عشق خاکستری هستم،

برگشتم به سراغ تو دوباره،
ولی پرم از نفرت و گلایه،
اومدم زندگیتو از هم بپاشم،
همه جا دنبالتم مثل یه سایه،

دعای لا خیرم پشت و پناهت،
همه سدای عالم توی راهت،
دو تا سیخ داغ آهنی،
یه روز آخر میکنم توی نگاهت،

الهی قحطی بیاد تو احتیاجت،
ستاره ها سقوط کنن توی ملاجت،
همه دکترای عالم،
وا بمونن تو علاجت،

الهی بگیری درد بی درمون،
همه ازت فراری شن سوی بیابون،
بی کس بی امید شی،
تک و تنها زیر بارون،

الهی بری سفر بی همسفر،
نازل بشه به تو خطر،
بخوری غصه و غم ،
بزنی جز جگر،

الهی بره رو سدت کلاه،
بیافته رو سرت خورشید و ماه،
به خاک بشینی،
اونم خاک سیاه،

الهی جر بخوره تار و پودت،
تیکه تیکه بشه اعضای وجودت،
برای منت کشی بیای سراغم،
تف کنم رو زخمای کبودت،

الهی از همه دلت پشت پا بخوره،
نتونی وایسی زانوهات تا بخوره،
کارت به پست
یه مش انگل بی وفا بخوره،

الهی روزی که ببینی داغ عزیزاتو ببینم،
دلم خنک میشه روزی که داغتو ببینم،
الهی بیاد روزی که عزا بگیری،
منم با خنده حناقتو ببینم،

الهی خونه خرای شی نمونه اثرت،
ساتور بخوره تو فرق سرت،
خدا با پتک آهنی،
الهی بزنه تو کمرت،

الهی کور بشی عصا بگیری،
بعدشم بی صدا بمیری،
الهی هرچی مرض تو دنیاس،
طاعون و آبله و وبا بگیری،

الهی دار بزنن پیرهنتو،
سر تخته بشورن تنتو،
تو کوره بندازن،
اون قلب آهنتو،

الهی هر چی فحش تو عالمه مردم بارت کنن،
به جرم بی وفایی بیان سنگسارت کنن،
الهی زن و مرد پیر و جوون،
جلو من خارت کنن عارت کنن،

حالا با این سق سیاهم،
میگیره نفرین و آهم،
بی وفایی جرم تو بود،
نگی چی بود گناهم.

|+| نوشته شده توسط کامیاب در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386  |
 زیر بارون

vartush

 

زیر بارون میزانم هق

تو ناباشی میکنم دق

 

تو که نستی پس چی میشه

سرنوشت دل عاشق

 

زیر بارن داستامو

روبه اسون صدامو

 

به نیابت دل تو

میزنام فریاد خدامون

         **

قطره قطره میچکه دل

توی خاکت که بشه گل

 

بیشتر از همیشه فریاد

میزانم که ای دل غافل

 

باد و بارون . بارون باد

میگه ای دل دادوبیداد

 

حال که نمردی تو دل

بس نبر این دل ازیاد

          **

میشکوفه از ساقه ها غم

وا میشه غنچه ماتام

 

نستی این بار غصه داره

بی تو عمره دل میشه کم

 

برگ نازه نسترنها

طعنه میزاند که تنهام

 

موندم بی کس و کارام

ندارم هیشکی تو دنیا

|+| نوشته شده توسط کامیاب در شنبه هجدهم فروردین 1386  |
 شعر
 

vartush 

بهترین قصه دنیا ..... قصه دو تا پرندست


هرکی که عاشقتره ..... قلبش برندست


تو قفس اسیرن اما ..... با دو بال ِ عشق و رویا


میرسن به هم هزار بار ..... چشم به راه صبح فردا


میکشن عکس دو تا قلب..... رو تن ِ سرد ِ یه میله


آرزو دارن که تا صبح ..... دلاشون از غم نمیره


کاش میشد که آرزوشون ..... جون ِ واقعی بگیره


ولی افسوس که دلاشون ..... توی این قفس میمیره


من به عشقت امشب اما ..... دل ِ یک قفس شکستم


با دو خط شعر و ترانه ..... دل و از قفس گسستم


میدونم که واقعیت ..... از یه رویا جون میگیره


میدونم که آرزومون ..... رنگ ِ واقعی میگیره

 

 

|+| نوشته شده توسط کامیاب در پنجشنبه دوم آذر 1385  |
 مي نويسم
vartush

مي نويسم از تو اي زيباي من
مي سرايم از تو اي روياي من
اي نگاهت سبز تر از سبزه زار
مي نويسم بي قرارم بي قرار

پشت ديوار بهار
مي نويسم مانده ام در انتظار
اي که چشمت خواب را از من گرفت
مي نويسم خسته ام از انتظار
مي نويسم مي نويسم يادگار

من نمي دانم چه داده اي به من؟
که چنين دل را سپردم دست تو
يا چه بود در آن نگاه آتشين
يا چه کرد بامن دو چشم مست تو

من نمي دانم نمي دانم چرا؟
اين چنين آشفته ام
آشفته ام
با خيالت روز و شب در آتشم
شعر هايي نيمه شب ها گفته ام

من نمي دانم ولي اينک بهار
با دو صد گل مي رسد
باغ تا گل مي دهد
گل به بلبل مي رسد

باز مي آيد بهار
باز مي آيد بهار
من نمي دانم چرا؟
کس نمي آرد مرا پيغام يار
اي ستمگر روزگار
بي قرارم بي قرار
باز مي بارم
چو باران بهار

|+| نوشته شده توسط کامیاب در جمعه بیست و هشتم مهر 1385  |
 عروسكم
vartush

زيبا شده ايي عروسكم
چقدر هم !
چشمانم بي هيچ بهانه ايي مي خندند
چشمان تو نيز
و لبت
شاد ِ شاد ِ شاد
از با هم بودني چنين نو
...
« پير شديم دختر »
« نه؟! »
در گوشت با قهقهه مي گويم
صورتم را مي بوسي
« پير بودي ! »
تو اكنون
بي هيچ دغدغه ايي در نگاهت
بي هيچ درنگي در كلامت
با لباسي كه گويي براي گام نهادن بر عرش بر قامتت دوخته اند
خرامان خرامان
دست در دست پناهگاهي كه امن مي پنداريش
از روبرويم مي گذري
و من
آرام و بي صدا
غرق مي شوم در اين همه سپيدي
...
زيبا شده ايي عروسكم
زيباتر از همه زيبايي ها
....
دست در دست ِ هم
دور ِ اتاق را
با صداي كف و موسيقي مي چرخيم
من با صداي بلند مي خندم
تو نيز مي خندم

|+| نوشته شده توسط کامیاب در دوشنبه دهم مهر 1385  |
  مثل دریا

v@rtush

مثل آبی ، مثل دریا
مثل اون پرنده ای که
پر زده تو دل ابرا
مثل چشمه تو زلالی؛
مثل شبنم روی گلها
برای صحرای تشنه
تو مثال آب و بادی

قد کوهی ، قد قلعه
چه عظیمی ، چه بزرگی

برق رعدت حیرت انگیز
وصف حالت شعف انگیز .
مثل بارون که میباره روی ناودون
تیک تیکت شبیهه آهنگ بهاری ؛
روح نوازه نغمه هایت ، مثل چهچهه قناری.
تومثال قطره اشگی
روی گونه های عاشق
مثل اون آب حیاتی
واسه ریشه ی شقایق.
مثل آبی ، مثل دریا
مثل اون پرنده ای که
پر زده تو دل ابرا ؛
با شکوهی ، دلربائی.
 

|+| نوشته شده توسط کامیاب در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385  |
  چشمات
vartush

دل من دنبال تو اما دلت ميلِ به ديگري داره
خودمونيم مث اين كه تو چشات اَجِنه و پري داري
چطوري دلت اومد گفتي برو پيشم نمون
مي دونم اسير شدي اسير از ما بهترون
تو كه تو شهر چشات يه عالمه عسل داري
تو دلت قَد يه دنيا قصه و غزل داري
تو كه زنبور نگات بد جوري نيشم مي زنه
تو كه لحن خنده هات تيشه به ريشهَ‌م مي زنه
تو بگو چرا آخه هيشگي مث تو نمي شه؟
چرا تو ذهن مني؟ چرا مي موني هميشه؟
چرا فكر خنده هات نمي شه از دلم جدا؟
واس چي جِنِ نگات نمي ره با اسم خدا؟
ماهِ هر شبم! خودت منو رها نمي كني
بالاي سري ولي سايتو وا نمي كني
آتيشِ عشق مني چطوري خاموشت كنم؟
چي مي شه بِهِم نگي برم فراموشت كنم؟

|+| نوشته شده توسط کامیاب در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385  |
 اشک

vartush

می شکنم بی صدا  تو می بینی شکستنم چه گونه است  اشکهایم حتی باران را خیس می کند در یک شب طوفانی خنده هایم هرچه بی صدا باز رعد آ سمان را محو میکند  آنگاه که از پنجره نگاهم با صداقت قلبم را هد یه کردم تو زدی شیشه نگاهم را شکستی

 

من صدایت کردم کنار آن رز قرمز که در دستانت هر چند لحظه ای با نسیم عشق عاشق تر میشد تو نشنیدی آن لحظه باد با من قهر بود صدایم را به ته کوچه خیال گوشه تنهایی در میان

اشکهایم گم کرد...

|+| نوشته شده توسط کامیاب در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385  |
 اين غروب اي خدا چه غمگين است ‌؟
vartush

باز هم يك غروبِ رنگين است
پيكر عصر زهرآگين است

لحظه‌هايي بدونِِ بودن تو
لحظه‌هايي كه سرد و سنگين است

نيستي تا تسلي‌ام باشي!
و چه قدر آفتاب خونين است

از بلنداي نور شب جاريست
سقف خورشيد بس كه پايين است

باز فرهاد عاشقي ديگر
خفته در خواب ناز شيرين است

باز هم بابكي به بند اسير
در اسارت به دست افشين است

خونِ منصورِ ديگري اينجا
ريخته، چون غروب رنگين است

ـ مي برندش به دست بوسي مرگ
بين بود و نبود عشق؛ اين است ـ
??
منم ويك غروب پاييزي
و غزل حس وحال ديرين است

درك اين عصر در هجوم غزل؛
اين غروب اي خدا چه غمگين است‌؟

|+| نوشته شده توسط کامیاب در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385  |
 زندگی
ax

زندگی چیست؟
زندگی یک گُل سرخ
که من از بوته ی احساس خودم می چینم
لب یک پنجره ی آبی چوبی
به تماشای جریان سرخی اش می شینم
لب این پنجره تا این گُل هست
می توان تا قله های اوج رفت
می شود پرنده بود
از درٌه های غم گذشت
زندگی دیگر چیست؟
زندگی راز شکیبایی توست
وقت آزادی پروانه ی عشق
که تو از عمق وجود
در پیله ی دل پروردی
از برای آزادی اش
مهرش از دل افکندی
از عشق خود دل کندی
وباز زندگی
رودی خروشان
می رود از کنار تو
پا در این رود گذاری
تا همیشه در جریانی
ور نه از دور ببینی
از قافله جا می مانی...

|+| نوشته شده توسط کامیاب در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385  |
 
 
بالا